نویسنده : اصغر گروسی
کارگردان: ابوذر یزدان پناهی
خلاصه داستان :
اکبر سرباز جنگ، در جبهه است و ماجرای عاشقی و رفاقتش را روایت میکند.
صحنه:
در مواجه ابتدایی با هر اثر نمایشی، صحنه آن مخاطب را به جهان نمایش میکشاند. در سال سیاه، صحنه این قابلیت را به خوبی در بر دارد. سیاهی، بازی با صدا و موسیقی، رقص نورها و البته افکتهای مورد استفاده، دست مخاطب را گرفته و او را به دل قصه میکشانند.
طراحی نورها و حرکتشان، از نقاط برجسته طراحی صحنه است، که به خوبی و در خدمت به پیشبرد قصه عمل میکند.
به علاوه با هنرمندی، بدون آکساسوار پیچیدهای اتمسفری را از نمایش به تصویر میکشد که جای خالی هر شی دیگری را به خوبی پر کرده.
متن:
متن اثر در قاب سیاه، احساسی دوگانه را در من به عنوان مخاطب اثر ایجاد میکرد، نوعی از شاعرانگی در بطن آن بود که از ابتدا تا انتهای اثر حفظ نمیشد، گاهی شاعرانگی کلمات را شاهد بودیم و گاهی نه. این مسئله نوعی عدم انسجام را در روایت ایجاد کرده بود که مسبب پراکندگی انتقال حس را پدید آورده بود.
به علاوه در انسجام قصه و روایت شخص اصلی نیز گاهی با کلام میشد قصه را فهمید و گاهی نوعی گیجی و سردرگمی وجود داشت.
با این حال کشمکشها میان اشخاص بازی، به درستی و به جا موجود بودند.
در شخصیت پردازیها، شخص اصلی به دقت و با ظرافت پرداخت شده بود، او بر خلاف دیگر آثار دفاع مقدس به خوبی تقدس زدایی شده و کاملا انسانی عمل میکرد.
ترسهایش، دغدغههایش، نوع سخن گفتنش، انتخابها و افکارش همگی انسانیاند.
این امر نشانه مثبتی در حوزه دفاع مقدس است، تا آثاری منطقیتر برای مخاطب خود خلق کنند.
به علاوه دیگر شخصیتها نیز به همین منوال انسانی و منطقیاند.
عباس قصه، با اینکه شهید داستان است، تقدسگونه تصویر نشده و او نیز بسیار موثر با مخاطب خود ارتباط برقرار میکند.
از نکات حائز اهمیت در متن اثر عدم نیاز به لهجه دار بودن اشخاص است، چرا که این لهجه از ابتدا تا انتهای نمایش یک دست حفظ نشده و گاهی توسط بازیگران رها میشد، لذا به جای ایجاد ارتباط بهتر، آن را خدشهدار میکند. به طور کلی متن اثر، از آن دسته متون نمایشی است که در گونه دفاع مقدس، شاخص بوده و میبایست بیشتر مورد توجه قرار بگیرد.
کارگردانی:
همچون متن در کارگردانی اثر نیز نوعی از دوگانگی انتقال حس و محتوا وجود داشت.
در لحظاتی از نمایش مخاطب را میخکوب میکرد، در لحظاتی اما ارتباطش را با مخاطب از دست میداد.
علت این امر را من در موسیقی پیوسته در طول نمایش یافتم، چراکه با وجود موسیقی بدون قطع شدن آن، ریتمها تحت الشعاع قرار میگرفتند و تنها در لحظات اوج شخصیتها دوباره به نمایش میشد بازگشت.
تداوم یک موسیقی با ریتمهای متعدد، موجب حواس پرتی از صحنه بود.
هرچند استفاده از صدای کودکی عباس، احساسی عمیق و شخصی در من مخاطب ایجاد کرد و تکان دهنده بود.
از نقاط بسیار برجسته و با ظرافت کارگردانی این اثر توجه به جزئیات صحنه بود. از جمله:
خاکی که از لباس عباس برخواست و یادآور مرگ او بود و همچنین به ساخت اتمسفر جنگ بسیار کمک کرده بود .
همچنین حرکت اشخاص مرده نمایش که به خوبی روح بودن آنها را به تصویر کشیده بود، انتخابی خلاقانه بود.
بازیگری :
و اما بازیگران قاب سیاه که گردانندههای اصلی روایتاند، بار سنگینی از آن را با ظرافت عمل به دوش کشیدند.
علل خصوص شخص اصلی داستان، یک انسان قابل لمس و قابل درک برای مخاطبش بود، او حتی در فیزیک و میمیک صورتش، ردی از تقدس یک جانباز اساطیری را بر جای نگذاشته بود و لذا یک جانباز از دل همین مردم و همین مخاطب را به نمایش گذاشته بود. این اثر شاید برای من مخاطبی که با قضاوتی کلیشهای به تماشای تئاتر دفاع مقدس مینشینم، نقطه عطفی باشد برای شکستن این کلیشه نخ نما.
بازیگر عباس نیز از این قاعده مستثنی نیست، او هم شهیدی دوست داشتنی و باورپذیر را به تصویر میکشد.
درباره دیگر اشخاص اما شاید میشد، پرداخت عمیقتری صورت بگیرد.
سه شخصیت دیگر در بعد بازیگری خود، به خوبی ظاهر شده بودند، اما ارتباطی که عباس و اکبر با مخاطب برقرار می.کردند، در این سه شخصیت یافت نمیشد. انگار این سه فرد همچنان در کلیشه دفاع مقدس باقی مانده بودند اما عباس و اکبر از آن گذر کرده و شخصیتهایی دوست داشتنی خلق کردند.
از لحظات درخشان بازیگری میتوان به تمامی خاطرات عباس و اکبر اشاره کرد.
به طور کلی:
در مجموع از دیدن قاب سیاه در سیاهی مطلق لذت بردم، شاهد نمایشی متفاوت در حوزه دفاع مقدس بودم، که امیدوارم بیش از این امتداد یافته و مخاطب ایرانی را با این مضامین آشتی بدهد.
این اثر شروع خوبی در این امر است.







